سلام, من سرطان هستم و امروز تصمیم گرفته ام که سری به شما
بزنم!
استکهلمیان – خیلی عادی یک روز کفش و کلاه کرده و رفته خرید؛ ماست، شیر،
نان ساندویچی، قارچ، پنیر پیتزا، سیب و لیمو ترش. خریدها را کیسه کیسه با گاری
مرکز خرید آورده پای ماشین، چیده توی صندوق عقب و بعدش رفته کلینیک برای چکآپ
سالانه تا مطمئن بشه همه چیز رو به راه است؛ مثل همه این سالها.
در کلینیک تا نوبتش بشود، به سیبی که از توی کیسه خرید برداشته، گاز بزرگی زده
و مجله رنگارنگی را که درباره اختلاف پادشاه انگلیس با عروسش مفصل داستانسرایی
کرده، ورق زده است. منشی صدایش کرده و طبق معمول، روپوش مخصوص پوشیده و رفته
توی اتاق پیش خانم خندهرویی که با چند فرم و برگه سوال و جواب منتظرش
بوده اما همان روز فهمیده که توده کوچکی داخل پستانش در حال رشد است.
تا جواب آزمایشها و دوباره چک کردنها بیاید، فقط ۱۰ روز طول میکشد و او
میفهمد که دست کم برای مدتی قرار نیست زندگیاش مثل صبح روزی باشد که برای
معاینه رفت....
......متاسفم اطلاع بدهم که شما مبتلا به بیماری سرطان شده اید! این
جمله ای است که شنیدن آن می تواند چهار ستون بدن شجاع ترین انسانها را نیز به
لرزه بیاندازد و زندگی شنونده اش را برای همیشه زیر و رو و دگرگون کند. اما
اگر سرطان زبان می داشت, به انسانها چه می گفت؟
"استفان سا اوک" هنرمند و بازیگر سوئدی در سال ۱۹۹۴ در خلال یک فیلم سینمایی
سوئدی بنام "Yrrol" تنها بمدت سه دقیقه و اندی در نقش "سرطان" با انسانها صحبت
کرد. این گفتگوی سه دقیقه ای "سرطان" با انسانها تبدیل به یکی از صحنه های
مشهور و کلاسیک فیلم و سینمای سوئد شد.
گفتگوی سه دقیقه ای "سرطان" با انسانها که بر روی یوتیوب نیز قرار دارد بیش از
میلیونها بار دیده شده و گفته می شود تفکر و اندیشیدن به آن بینش بسیاری
از انسانها نسبت به زندگی را تغییر داده است.
اگر به زبان سوئدی آشنایی دارید می توانید این گفتگوی یک طرفه شنیدنی از زبان
"سرطان" را در ذیل به زبان اصلی شنیده و به آن تفکر کنید. برای شمایی که به
زبان سوئدی آشنایی ندارید برگردان پارسی آن در پایان کلیپ در اختیارتان قرار
داده شده است, که اگر چه به زیبایی نسخه اصلی آن به زبان سوئدی نیست, اما
اندیشیدن به معنای آن در هر صورت می تواند بینشتان را به زندگی تا اندازه ای
تحت تاثیر قرار دهد. به قول "سرطان": "چرا باید همیشه من درب نگرش صحیح به
زندگی را برویتان بازکنم, چرا هرگز خودتان این درب را باز نمی کنید؟"
Stefan Sauk - Mitt namn är Cancer
سلام, من سرطان هستم!
آیا مزاحم شدم؟ تقریبا همیشه مزاحم هستم, یه جورایی, یعنی تقریبا! بزارین
براتون تعریف کنم! همین الان از پیش یک خانم مسن برگشتم. او چقدر زیبا بود,
آرام بود, انگار منتظر من بود. منزلش آرام بود, حتی تختخوابش رو هم مرتب کرده
بود. وقتی رسیدم دستهاش روی زانوهایش بود و لبخند می زد. مشخص بود که چشمانش
چیزی را که لازم بود دیده است. نگاه آرامی داشت. دستهایش, چقدر شکننده بود. مثل
بال کنده کاری شده ی زیبای پرندگان. وقتی که متوجه شد من آمده ام, چقدر دستهایش
را با احتیاط بر روی بدن خودش می کشید. انگار که می خواست به من سلام کند,
بگوید که نمی ترسد....اما کار او خیلی غیر معمولی بود. چون معمولا تا مرا می
بینید از وحشت به خودتان میلرزید! خوب معلوم است, یکدفعه متوجه طبیعی ترین
حقیقت دنیا شده اید, که زندگی روزی به پایان می رسد, که دیگر برای همه چیز وقت
کم دارید. اما در اصل می بایست همیشه به این حقیقت آگاه می بودید. منظور من
اینه, فاصله همه شماها با مرگ فقط به اندازه یک تومور کوچک هست! با این وجود
آنقدر در تمام طول زندگیتان دنبال چیزی می دوید که انگار میترسید که شاید وقت
نکنید بمیرید! اما بهتون قول میدهم که برای مردن وقت خواهید داشت! اما آیا می
رسید که زندگی کنید؟ خیلی ببخشیدها, اما شماها گاهی وقتها سرگشته و گمراه بنظر
می رسید. انگار نمی فهمید که در عطش چه چیزی می سوزید. تا اینکه من در خانه تان
را میزنم! یکدفعه زندگی براتون چقدر مهم میشه! یکدفعه هر ثانیه زندگی براتون با
ارزش میشه, هر نفسی که میکشید انگار به ملکوت رفته اید. هر طلوع آفتاب با روز
پیش براتون فرق پیدا میکنه. همه چیزهای کوچولو و بی اهمیتی که اوووووونقدر
براتون مهم بوده اند ناگهان دیگر مهم نیستند. تو گویی که این من بوده ام که
دروازه ای را برای دیدن زندگی برویتان گشودم! اما عجیب است که چرا خودتان هرگز
این درب را باز نمی کنید. میدونم, بعضی وقتا خیلی زود درب منزلتون را
میزنم! اما شماهای دیگری که هنوز بهتون سر نزدم, شماها چرا صدای در زدن مرا نمی
شنوید؟ بعضی وقتا, البته فقط به خواست خودم, از زندگی شما بیرون میرم و چند ثانیه
ای بیشتر به شما فرصت می دم, این محبت من رو هیچوقت فراموش نمی کنید! اما شاید بهتر
بود که برای مدت کوتاهی هم که شده درب منزل همه شماها را می زدم, فقط برای
اینکه تماشا کنم چه اتفاقی می افتد. کی میدونه, شاید این بزرگترین لطفی باشه که
کسی در حق شما کرده.